کاش یه جایی بود پر از سبزه زمینش وسیع و سبز یه دشت سبز سبز سبز .
که وقتی روی بلند ترین تپه ش میشینی منطقه ی زیر و دور از تو یه جنگل درهم و پر باشه . یه جنگل تو در تو که نتونی اونورش رو ببین از اون جنگل هایی که یه سری میترسن برن توش که گم بشن و وحشت میکنن از تاریکیش و یه سریا عاشق رمز و راز نهفته در اون جنگلن و میزنن به دلش که بتونن کشفش کنن.
وقتی بالای اون تپه بلند میشینی ، بعد از یه مدت طولانی زل زدم و ضبط کردن تک تک جزئیات اون جنگل و فضای دور که چیزی به سبزی دشت نیست و در دودست ها کوه های بزرگی هستن که به فتحشون فکر میکنی.
دراز بکشی و به اسمان ابی و توده های پفکی و کم نظیر ابرها نگاه بکنی . آبی ای که تو رو در خودش فرو میبره . آسمان کم ابری که بتونی حرکت ابر ها رو حس بکنی که با اون ظاهر گوشتالو و پفکیشون میرن و هی جلوی نور افتاب رو میگیرن و برای چند دقیقه ای سایه ایجاد میکنن و بعدش یهو افتاب بیرون میاد و چشماتو از حدقه در میاره. جایی که یه خونه کوچیک داشته باشی که یهو وقتی دراز کشیدی ابجی کوچولوت بیاد روت اب بپاشه و تو از بلند و دنبالش کنی اون بدوه و تو بدوی . یهو بیفته زمین دوباره بلند شه و بخنده و در بره .بزاری در بره و بزاری بدوه از دویدنش زندگی تو رگات جریان پیدا کنه از دویدن و دیدنش نفس بگیره و خداروشکر کنی که همچین موجودی توی زندگیته . یهو بگیریش تو ی این دشت سبز بزاریش رو سبزه ها و یه عالمه قلقلکش بدی شیکمش و پهلوهاش و زیر گردنش و پشت لاله گوشش و کف پاش و زیر رون پاش. بعد بخوابونیش شروع کنی اینچ به اینچ صورت و بدنش رو بوس کردن بعد بزاری بره و بدوه بزاری دوباره بدوه و بعد بیاد یهو بغلت کنه و ماچت کنه . موهاش توی باد تاب بخوره و مامانت از توی خونه داد بزنه : دوخواهران بیاید یه چیزی بخورید . وقتی شب میشه توی فضای ازاد جا بندازید و ابجیت رو بغل کنی و بخوابیاسمان و ستاره ها و سیارات رو بتونی ببینی و بعد با ارامش خوابت ببره . چه زندگی شیرین تر از این هست؟
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:12 توسط خدیجه| |
3 صبح هفتم خرداد...ما را در سایت 3 صبح هفتم خرداد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19