امروز روز خوبی بود صبح تا ساعت 8 صبح بیدار موندم بعدشم رفتم حرم پیشش ف.ب که بتونه از روی جزوه کارافرینی من جزوه خودش رو علامت گذاری بکنه . بعد چون از روز قبل هم از روی خلاصه ها دوتا کپی گرفته بدم یه نسخه از کپی ها رو داده بودم به فریبا یه نسخه رو توی حرم دادم به ف.ب . بعد که علامت ها رو زد با غرور و متانت برگه ها اضافی رو کندیم و نشستیم با هم یه مرور کردیم و خیلی سریع یه مرور یه ساعته کردیم . بعدشم که من میخواستم بمونم حرم تا ساعت 12 اینا که بتونم منتظر باز شدن رستوران ها باشم که ناهار بگیرم ، نشد چون خیلی خسته بودم و رفتم خونه گرفتم خوابیدم . قبلش به بابا زنگ زدم و گفتم میخوام بهت یه ماموریت بدم که وقتی رسیدی خونه زنگ بزنی من رو هم بیدار کنی . خب من متوجه شدم که باباب اومده خونه و من رو بیدار نکرده. خب من رفتم بالا غذا بخورم دیدم اگر من یه نون بردارم، فقط یه دونه نون میمونه خب نگران شدم که اینا نون کم بیارن برای شام برای همین صلاح دیدم که برم بابا رو مجبور کنم بره نون بگیره که کسی بدون نون نمونه توی خونه. اقا من رفتم بابا رو صدا زدم که پدرم قرار بود یه ماموریت برای من انجام بدی با یه لحن طلبکارانه به شدت توهین امیز و تحقیر کننده گفت: هشتاد هفتگیت رو ریختم دیگه.
گفتم نه. پدرم با همون لحن طلبکارانه و تحقیر امیز ادامه داد : چرا از پرسیدم(دستاشم طلبکارانه برای تاکید بیشتر تکون میداد) که توی کدوم حساب بریزم گفتی توی حساب خودم بریز حتی ...
نذاشتم ادامه بده خیلی احساس بدی داشتم چون یه جوری رفتار میکنه انگار من فقط به خاطر پول میخوامش انگار فقط پول مهمه و انگار من موجودی هستم که فقط دنبال پوله .
گفتم: نه ماموریت داشتی من رو بیدار کنی.
خیلی بهم برخورده بود . ادامه دادم که: باید بری نون بخری نون ندارین.
گفت نون هست یکی دو تیکه برو بخور. گفتم نه الان دیدم نیس.
شروع کرد با تاسف سر تکون دادن و مطمئنم تو ذهنش داشت میگفت خدایا چه گیری کردم چقدر این دختر گیر میده.
بعد گفتم : خب برای شما ...
شروع کرد داد زدن : ما خوردیم عزیزم ما خوردیم اگر نخوردیه بودیم که ...
بقیه جمله هاش یادم نمیاد فقط یادمه خیلی با تحقیر و طلباکارانه حرف میزد.
بهشم گفتم خیلی حرفات و طرز رفتارت زشته و فقط بلدی دعوا کنی.
نشستم با خودم خلوت کردم وقتی یه نگاه به یک سال اخیر داشتم دیدم که بعله . پدرم اینجوری شده یه موجود عصبی و بی حوصله و خودخواه که من که دخترشم و باید درواقع عاشق من باشه ، باید من رو از گوشت و خون خودش بدونه رو ، به عنوان یه ماشین پول خوری فرض میکنه . و براشم مهم نیست که چرا دخترم انقدر پول خرج میکنه فقط میگه چرا. متوجه شدم که تنها گیری که توی این یک سال بهم داده این بوده رژ چرا زدی ؟ چادرت رو سرت کن و کجا میری؟
در عرض یه سال مردی که نمیتونست بدون من دو روز سر کنه . هر جا میرفت با من میرفت هر شب با هم میرفتیم بیرون هر روز با هم بیرون بودیم ، فقط در عرض یه سال مردی شده بود که دو هفته من رو نمیدید فرقی به حالش نداشت. یا اگر توی یه هفته من ازش ده بار میخواستم بریم بیرون با داد و قالی جوابم رو میداد که بیا و جمعش کن: کجا میخوای بریم این وقت شب . یا گرمههههههه بابا کجا بریم وسط گرما. یا الان جایی باز نیست . یا پول بهت میدم دیگه با دوستات برو بیرون.
توی شش ماه اخیر در کل زمان هایی که توسنته بودم بدون دعوا و بدون جنجال با پدرم صحبت کنم از 4 بار بالا تر نمیزد.
نمیدونم در مورد من چی فکر میکنه . ولی دیگه منو دختر خودش نمیدونه . اونطوری قبلا پدری میکرد دیگه نمیکنه.
بعد از مسئله امروز رفتم بیرون رفتم پارک که بتونم یه ذره ارامش بگیرم که نمیشد . خلا عشق پدر رو چه کنم؟ خلا نبودن پدری که قبلا داشتم و الان تبدیل به یه انسان اعصاب خوردکن تهوع اور شده رو چه کنم؟ خخلا نبودن اون پدری که قبلا داشتم رو چه کنم؟
خب من نتیجه گرفتم که اون مردی که هر روز میاد خونه و نمیشه باهاش یه کلام حرف زد و همه چیز رو یه جور توهین تلقی میکنه و فکر میکنه من ، که دختر دردونه شم و کل زندگیم رو به خاطر اون خیلی کثافت ها رو تحمل کردم خیلی به خاطرش صبر کردم و خیلی زحمت کشیدم تا زندگیش به هم نریزه، فکر میکنه این دختر با هر کلام داره بهش توهین میکنه و میخواد محکومش کنه. به همین دلیل در مقابل هر جمله از حرفای من گارد میگیره و از خودش به طرز تحقیر امیز و توهین امیزی دفاع میکنه.
پدرم یادش رفته من کیم یادش رفته قبل از خودم به دیگران فکر میکنم یادش رفته من اون دختریم که خیلی کارا به خاطرش کرد. ولی اون پدریه که فکر میکنه حالا که دخترم خیلی خرج میکنه پس دیگه اون دختری نیست که من میشناسم و همه چیزش تغییر رده.
موضوع امروز ساده بود : من خواستم نون بردارم دیدم نون کمه . نگران شدم که خانواده م شام بدون نون بمونن و مغازه ای باز نباشه برای خرید نون، و پدرم با تحقی کردن و داد زدن و سنگر گرفتن جلوی من ، طوری رفتار کرد که انگار من میخوام محکومش کنم . من فقط خیلی ساده نگران شدم.
در جالی که وقتی با ذهنم خلوت کردم دیدم در شش ماه گذشته یا در همون یک سال گذشته من کمتر از 4 بار با پدرم خلوت کردم. کمتر از 5 بار پدرم واقعا برای من اهمیت قائل شده. کمتر از 2 بار حال منو پرسیده .
اون مردی که میاد خونه بابای من نیست بابای من مهربون بود . دعوا نمیکرد داد نمیزد همیشه در مورد من افکار خوبی داشت، من رو دختر خودش فرض میکرد و در مقابل من مسئولیت به خرج میداد هر وقت برا خودشون یه چیزی میخرید بدون اینکه من بگم برا منم میخرید . اگر امروز با فایزه میرفت خرید فرداش با من میرفت خرید . وقتی بهش میگفتم دلم گرفته بریم بیرون منو میبرد بیرون بهم یه چیزی میداد بخورم . بدون اینکه غر بزنه بدون اینکه دعوا کنه . اگر دو روز ازم خبری نمیشد ازم خبر میگرفت و میگفت امشب میریم بیرون .
این اقا من رو دشمن خودش میدونه من رو خانواده خودش حساب نمیکنه در حالی که قبلا برعکس بود من رو تنها خانواده خودش حساب میکرد و بقیه غریبه بودن.
من که میدونم تغییری نمیکنه چون چندین بار باهاش حرف زدم و بهش گفتم رفتار هات داره عوض میشه خیلی بدعنق و نچسب شدی ولی حاضر نیست خودشو تغییر بده.
رفتارش به حدی رسیده که وقتی میگم من که تو این خونه میمونم ازدواج نمیکنم، ساکت میمونه و هیچی نمیگه و اخم میکنه . این یعنی چی؟ یعنی تو اضافه ای خانم . نمیدونم کی داره بدی من رو تو گوشش میخونه ، فایزه اینطوریش کرده یا پروین یا نمیدونم کی داره بابام رو علیه من میشورونه. اما من همیشه پشت بابام بودم و حقم نیست که باهام اینطوری برخورد بشه . من همیشه کنارش بودم پشتش رو خالی نکردم. من حقم نیست اینطوری سر هر چیز یسرم داد بزنه و اشکم رو در بیاره من رو از خونه و خودش فراری کنه. من حقم نیست این چیزا . فکر کرده یه تلویزیون و چندتا تیکه مبل برام خریده جای اونو پر میکنه ولی انگرا یادش رفته پدری کردن چیه و بابا کیه. بعد به خودش اجازه میده در مورد بابای زینب قضاوت کنه و بگه چرا باباش فلانه و چرا باباش بساله ولی پدر من داره خودش میشه یکی عین بابای زینب حتی بدتر. داره تبدیل میشه به ادمی که بلد نیست بچه داری بکنه حاضر نیست با دخترش در کارهای هیجانی همراه بشه حوصله هیچ چیزی رو نداره و همونطور که گفتم شده یه ادم خونه نشین و نچسب و بدعنق. عیبی نداره بالاخره بابامه من همه جوره پشتشم . من همه جوره کنارشم . میدونم یادش رفته که من و فقط و فقط من هستم که پشتش رو میگرفم و گرفتم میدونم یادش رفته که فقط منم که براش میمونم. همه چیز یادش رفته . فکر میکنه من اضافیم . من رو دیگه دوست نداره و حوصله م رو هم نداره . نمیدونه که من به اندازه ی کافی توسط توله ش تحقیر میشم و باهام بد رفتاری میشه . نمیفهمه که من کم از طرف دخترش و مادر دخترش ، پس زده نشدم. یادش رفته که من یه عمری پس زده شدم و الانم خواهرم از من خوشش نمیاد . اصلا عشقی به من نداره . منم ازش خوشم نمیاد از بس بدعنق و لوسه . وقتی رفتارای پروین رو میبینم متوجه میشم که بابام شده دقیقا عین پروین بدعنق و لوس و نچسب . سر هر چیزی که نخواد داد میزنه ، سر هرچیزی که بخواد داد میزنه ، باهاش مخالفت بشه داد میزنه . حتی وقت یخوشحاله هم داد میزنه . بهش بگی یه کارت اشتباهه با داد ، کارش رو توجیه میکنه. فکر میکنه عقل کله و همه چیز رو میفهمه . ولی این اقای پدر نفهمیده که خیلی وقته که دخترش ازش سرد شده. مدت هاست که نفهمیده که دخترش دیگه اونو به چشم بابا نمیبینه به چشم یه مرد قلدر بی حوصله میبینه . نمیفهمه که پدر بودن یعنی چی . یادش رفته که برای پدر بودن باید چطوری با دختر 20 ساله ت رفتار کنی. یادش رفته که درمورد چی با دخترش حرف بزنه یادش رفته که دخترش چی دوست داره چی میخواد چی تو فکرشه . این اقای عقل کل که حرف هیچکس رو نمیفهمه و فریاد قائده و منطق میزنه، هفته ای یه بار هم دخترش رو حاضر نیست ببره بیرون و خوشحالش کنه و با هم خوش بگذرونن.
رابطه دختر و پدری نمونده دیگه . چیزی بنمون نمونده. خودشو راحت کرده از مسئولیت هاش به عنوان یه پدر. خیال خودشو راحت کرده که این دخترش ازدواج میکنه و میره و زندگی عالی پیش رو خواهد داشت. نمیدونه که دخترش اصلا خیال ازدواج نداره نمیدونه که دخترش میخواد بمونه پیش باباش،
پدری که از همه چیز من خبر داشت کسی که من باهاش میرفتم شورت و سوتین میخریدم ، کسی که من کوچکترین راز هام رو بهش میگفتم و یه حرکت میکردم و اون همه چیز رو میفهمید. من براش غریبه م دیگه انگار من رو نمیشناسه برا همین بابت هر چیزی باهاش دعوام میشه و اخرش میفهمه که اشتباه از خودش بوده.
ولی من هنوز میشناسمش من اونقدر بابامو میشناسم که میدونم بابت هر حرفی که میزنم چه فکری میکنه من میتونم تک تک غم ها و شادی های پدرم و تک تک افکار کوچک و بزرگش رو تو عضلات صورتش و تو یموجی که به طرفم میفرسته درک کنم و خیلی راحت حدس بزنم ، همیشه هم حدس هام درست از اب در میاد . من بابام رو فراموش نکردم . ولی اون . حتی دیگه نمیدونه من کیم.
ارزوی موفقیت برای باباها.
---------------------------------
اینا رو برای بابا فرسادم بخونه قبلشم براش نوشتم:
من که میدنم این رو نیمشینی با دقت بخونی ولی خب میفرستم شاید یه روزی خوندی. میدونم تا وسطش میخونی حوصله ت سر میره بعد چشات رو به بالا میغلتونی و هی نفس میکشی و همه این حرفا رو مزخرفات تلقی میکنی. اره من اینا رو میدونم ولی به درک که به نظر تو همه احمقن به درک هیچ احساسی نداری به درک همه چیز به درک.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:0 توسط خدیجه| |
3 صبح هفتم خرداد...ما را در سایت 3 صبح هفتم خرداد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14